شروع سال 94

سحر از خوان به خان خواهد شد
آنچه بر من رواست آن همان خواهد شد
دیر زمانیست ره میخانه دریدم
ساقی و جام شرابم نگران خواهد شد
تن بخاک میدهم آنگه که نسیم برگیرد
روی زمن ، لحظه دیدار نگران خواهد شد

نوشته : F.K.K در ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ فروردین ،۱۳٩٤


همچنان می رود

خسته بود
عرق میریخت
انگار آب بدنش داشت از نوک پاش خارج میشد
از گرما بخودش میلرزید
مدتها بود هوای مطلوبی رو به خودش ندیده بود
همینطور که بالا میرفت با خودش زمزمه میکرد
بلور خانم خانمم
کجا شدی خانمم
جان و تنم بلورم
کجا کجا بلورم
مدتی بود بلور خانم پاهاش درد میکرد
کف پاش ، ساق پاش ، سرش هم درد میکرد
همینجوری و همینجوری میرفت بالا
هوا سبکتر میشد
هوا سردتر میشد
دیگه از لکه لکه های برف خبری نبود
شیب هم تند تر شده بود
شیبی مملو از برف ، برفی با ارتفاع ده تا پونزده سانت
خوشش میومد ، پاهاشو بیشتر دوست داشت توی برف فرو ببره
دیگه جای قدمهاش روی برفها میموند
انگار باید پاهاشو بلند میکرد تا بتونه به حرکتش ادامه بده
ارتفاع برف به سی سانت رسیده بود
فریاد زد
<< آهااااااای بلوووووووور خانوووووووووووومم >>
صداش میپیچید توی کوه
دستشو توی برف کرد کمی برداشت و یصورتش مالید حالش بهتر شده بود
از دود دور شده بود
تنش هیجان داشت و تحملش کم شده بود
یک سکویی دید
روی سکو رفت و کمی لم داد و پشت سرش رو نگاه کرد
باد جای پاهاشو داشت میپوشوند
لبخند رضایتی به لبش داشت
کمی برف خورد و بلند شد
بالا و پائین پرید چند بار تکرار کرد
یک نفس عمیق کشید و دوباره براه افتاد
داشت فکر میکرد که اگر بلور خانم رو ببینه پاهاشو میماله تا خستگی و دردش ازش خارج بشه
کمکش میکنه جاشو تمیز کنه براش یک شاخه گل از لای برفا پیدا کرد ( گل یخ ) زیر بغلش گذاشت تا خراب نشه
با امیدی دوچندان براه افتاد
هر چندصد متری که میرفت داد میزد
<< بلووووور خانوووووووووووومم >>
داشت هوا تاریک میشد
تنش برق میزد و سایه های بلند تنش رو ، روی تن کوه میدید
اما بازم بالا میرفت بالا و بالا تر
تا خاتمه انتظار راهی نمونده بود
در کنجی احساس نوری کرد
بسمت نور روانه شد
هر چی جلو میرفت انگار نور هم عقب میرفت
چشماشو مالید
دستاشو بهم کوبید
وسط دستش چیزی رو لمس کرد
دسته ی سورتمه ای توی دستاش بود
بدون اینکه حس کنه دستش رو بهش گرفته بود و هدایتش میکرد
انگار نه انگار قابل حس کردن براش نبود
روی سورتمه نوری تکون تکون میخورد
یک ردیف مروارید دید ، درخشان درخشان
شهابی از بالی سرش رد شد و نورش رو بر روی سورتمه دید
ناگهان خشکش زد
چشماش داشت میزد بیرون
مات مونده بود
..............

نوشته : F.K.K در ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳٩۳


 

سوی دیار عاشقان
راهی شدم
در میان راه
درسی بود
آگاهی شدم
رسم دنیا را کناری میزدیم
در میان خاک و خون
ناهی شدم
سکوتم را درید تیر تفنگ
در ره ایمان خود
آری شدم
قوت جان وتن آنجا همه نور
در میان بزم و سفره
با یلان
قاطی شدم
ای شکوه جلوه ی رمز خدا
در همه چشم و دوا
من میان آن همه
واهی شدم
چشم بگشودم
دیارم هم برفت
تیر نیست
آتش بودن به تن
از برای ناله ها ، فریادها
چاهی شدم
چشم گریان
جان ریزان
مانده از راه
همسفران رفتند
ظاهر من
گشت ظاهر
باقی شدم
کو ؟
کجاست ؟
آن راه رفته
کجا گشتن ؟
کجایند
جان بر کفان
خدایی شدن

نوشته : F.K.K در ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ مهر ،۱۳٩۳


آرزوهای حط حطی

اول سلام دوست من
تازه از راه رسیده ام
مرا ببخش
کمی خسته ام
راه طولانی است
در میان راه هر چه گشتم نیافتم
باز هم پوزش می خواهم
بر روی دیواری خواندم
آرزوهایش را خط خورده میبیند
اری دوست من خط خورده
هر چه فکر کردم ندانستم
ندانستم من در کجای آن خط خوردگی ها جای دارم ؟؟؟؟!
مگر میشود خط زد آرزویی را ؟
مگر میشود پاک کرد آرزویی را ؟
مگر می شود فراموش کرد آرزویی را ؟
نمی دانم
واقعا نمی دانم
سر در گم شده ام
مانده ام با کوله باری از سوال
راه خسته ام کرده
نمی دانم استراحت من بعد از این همه راه پیمودن آیا نایی برای نفس کشیدنم باقی گذارد یا . . .
بهر حال
صاحب خط نگاشته را اگر یافتی
بگویش که آرزویی که خط بخورد آرزو نیست
آرزویی که پاک بشود آرزو نیست
و خیلی چیز های دیگر که خود میدانی
حتما بگوشش برسان
شاید دیگر نایی نماند برای گفتن خودم
شاید . . . .

نوشته : F.K.K در ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ شهریور ،۱۳٩۳


 

آب در دستم ماند
صدایم نکردی
منتظر در پشت پرچین
شد درخت
آن نهال
کاشته با هم
آب در دستم ماند
صدایم نکردی !!!!؟
دیده ام
غرق بخون شد
ناله ام
در اسمان
بی اشیون شد
آب در دستم ماند
صدایم نکردی
کاش میشد
دوباره
کفش پایت را
کاش میشد
دوباره
سایه ی روی تنم را
کاش میشد
دوباره
دامن سارافونت را
بهنگام عبور
میدیدم
آب در دستم ماند
صدایم نکردی
همچنان
در پشت پرچینم
بیایی
با صدای کفش بند دارت
که بند آن
چو بند این دل
باز میماند
بفهمانی بمن
در حال گذشتن از پس
پرچین مایی
آب در دستم ماند
باز هم صدایم نکردی

نوشته : F.K.K در ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳٩۳


 

برای ماندنت
یک جفت کفش بلورین ساخته ام
از تنم زیره
از چشمانم رویه
با رگهایم دوخته امش
بپا کن
شاید ماندگار شدی
میدانی می خواهمت
می خواهمت تا بمانی
شاد و سلامت بمانی
بیا ، بیا
منتظرت هستم
تقدیمت کنم
کفش هایت را
تا بپا کنی
بمانی
بمانی

نوشته : F.K.K در ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳٩۳


 

من برایت گریه خواهم کرد
تا رودی شود
با یادت و خاطراتت
زورقی خواهم ساخت
چون تخت روان
بر آن بنشینی
و
به دریای عشق من وارد شوی
من در ساحل دریا
به انتظارت مانده ام

نوشته : F.K.K در ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳٩۳


 

میدویدم
یکی مرا گرفت
پرسید بکجا
چرا شتابانی
دستانم را نشانش دادم
چشمانش به تعجب
دستانش مرا رها
قدمی به عقب گذاشت
آتش در دستانم فروزان بود
با چشمانی گریان
از خون
گفتمش
این دستانم هست
ببین درونم چگونه در آتش است
برای دوری یار
و دوباره دویدم

نوشته : F.K.K در ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳٩۳


 

چشمان غریبانه ام دوخته مانده به در
تو در میشوی ، دست دردستش
میمانم حیران
چه با ابهت
چه با وقار
در کنار هم
قدم با قدم
دهانم باز مانده
نمیدانم صدا کنم
فریاد بزنم
یا . . . .
اه از این بیهودگی و ناتوانی
چشمانم را میبندم تا تمرکز کنم
ناگهان پری بروی صورتم ساییده شد
چشم باز کردم
سایه ای از صورتم دور شد
دستانش بود
چون پر بر من
وای که میدانست
چرا من آنجا به انتظارم
لبخندی زد و . . . .
نفهمیدم چه شد

نوشته : F.K.K در ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳٩۳


 

تو آب دیده را
به حراجی خریده ای
نه تمنا میکنی
نه گدایی دیده ای
ریختم من اشک
چه آسان
بمن خندیدی
انگاری
تو حراجی دیده ای
سخت شکست
باده چشمم
ترک خورد
پیشانی و چشمم
خون باران میکنم
تا به خون کشم
این حراجی
نه از خشمم
تازه می دانم
من عاشقم
عاشق آن دشتم
لاله رویان
میشود
آن دشت
دشت سرسبزم
مینشینم
پای چشمه
خون بیارد
لاله ها منتظرند
لاله ها لایق
همین دشتند

نوشته : F.K.K در ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳٩۳


نویسنده وبلاگ

F.K.K

تماس با نویسنده
F.K.K

آرشیو وبلاگ

صفحه نخست
بهمن ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
امرداد ٩٢
آبان ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥

لینکستان

گل سرخ عاشق
گل سرخ
اژدهاي آبي
خط خطی های من
راز گل سرخ
بانوي شبگرد
شب-تنها ( آرش )
نسيم عشق ( فرهاد )
لب خاموش
سلام افرا
نيلوفر
ladybird -۱
آهو خانم
لبخندی از خدا ( ستاره )
وصال (سميّه )
رباب
سحر
چرک نويس
پس کوچه های ذهنم ( دريا )
قطره بارون
آن سوی اقيانوس ها
بادبیزک ( پونه )
کی تموم ميشه؟ (عسل )
شيما گلی
وفا
ایران ، سرای من
شقايق تنها
* يه همیشه عاشق
ladybird -۲
نگار
شيرين تر از حوا
**چشم انتـظار**
افرا و پاييز
سفيرعشق
استامينوفن
انوشه
بهزاد (خط خطی )
دل نامه (قطره اشکی از دل سوخته)
چراغ سیاه، بایست!
خانه کوچک دل
تنهایی پر هیاهو (آفتاب ، شبنم )
باران
تينا
بادبادک
آبی نقره ای
محله فقیر نشین
باران
لینک امروز
ليست وبلاگ ها
لینکوگراف
جامعه مجازی
طراحی وب

لوگوی دوستان

وبلاگ فارسی
وبلاگ فارسی
  RSS 2.0