وفا کو
گفتا سوار دل من کو
در قاب دلم رسم وفا کو
زن شدم گر به ره دام گرفتار
به دو دیده تمنا صفا کو
مرد سوارم که رود از بر کویم
ره نشانم نبرد سود ، دوا کو
از دل و دلدادگی ام نیست جوابی
تاج که نه ، مهر و محبت ، روا کو
سوختن ساز
دلم گرفت
---------هوای سفر
--------------------تنگ بر دلم
-------------------------------نی مینوازد
سرم حیران
--------دلم نالان
--------------------چشم غم دار
-------------------------------اشک میبارد
سوز و ناز
---------رفتن ناساز
-------------------ابر بی حساب
-------------------------------شرنگ میسازد
آه و نواز
---------عطر جهاز
------------------خاک و غبار
-------------------------------فراق میتابد
دیده انتطار
---------سلام بی جواب
------------------رفتن استوار
-------------------------------جان میبازد
اشک سفر
گریه کردم
----------- به سغر گریه کردم
-------------------------------------------به ره رفته و بر نگشته گریه کردم
خاک تنم ریزان
---------------------غبار بر چهره ام ، میزان
-------------------به سلام خداحافظ
------------------- به خداحافظ سلام
------------------------------------ به سلام و خداحافظ نگفته گریه کردم
مست توام
تو مرا زغنچه نشان آوردی
از بر یاس صفا آوردی
هر نظر خنده شود غنچه ی تو
بر سر درد دوا آوردی
ره توشه کنم مست شوم در بر تو
بر سر هوش چه ها آوردی
مرغ اوج آسمان گر بدم ، در کف تو
زمین خورده شدم ، زلف یار آوردی
من اگر جلد شدم ، از همه جا در شدم
در جام چشم می ناب آوردی
دوباره مینویسم
دوباره مینویسم و بهمین خاطر قلمم را تراشیدم و بر سنگ کوبیدم تا آبدیده شود و جوهره ی خود را ارزانی کند و نه به بلندای ارزان فروشی ، پس کوله بارم را بر دوش میگیرم و راهی کوهستان میشوم تا شیرینم را در تراشه های کوه بیافرینم و بر سکوت قدمش به انتظار شنوا باشم .
شیرینم میدانی اگر تو هوایت برمن وزان شود قلم چگونه میخرامد بر سفیدی اوراق و نفسم جان میگیرد پس زودتر بیا .
مست گل خنده ات
کمانی در کمانت افتاد بر دل
مرا اینگونه میدانی به هر گل
گمانی گر بدارم از سر شوق
ترا دیرینه میدارم به هر ذوق
الا ای ماه شیرین خنده سر کن
چو من افتان بدم رسمم سحر کن
بیا بر دل نشان گل را به ره گل
به شوق و ذوق دیدارت شدم مل
در ره یار
ساقی شتاب ، ساغرت کو
جامی مرا از برت ، کو
مستم اگر بدیده ات
جام که نیست ، معبرت کو
خال نشین ره دیدار گشته ام
من از دیده گرفتار ، خنده ات کو
تولد مبارک
ناز تو شد چشمه ی راهم
از اشک دلت لعل گوهر خواهم
ساقی شده ای مست به مهر ختن تو
ازجام می ام تا به سحر رنگ ببازم
آن شد بدلم مهد میلاد و مشق هنر تو
چرا رفتی ؟
در سکوت خلوت بن بست حضور ، چمباته منتظر شنیدن صدای پایت هستم همانگوشه ای که در کنج پائینش در روبروی همنشین آجرش دلهایمان را بهم دادیم و با دست در دست هم دادن دیوار بلند آشنائی را ساختیم .
من ماندم و سوته نشین شدم و تو چلچله شدی و هجرت را در پیش . . . . . . . . .
ره توشه ی یار
چه ناگفته برد دل
به دیدار خمار
که از ره توشه ی یار مدار
بسراغ من اگر راهی بود
ره بسیار دیده نشد
ساقی می ناب نداد
