تولد مبارک
ناز تو شد چشمه ی راهم
از اشک دلت لعل گوهر خواهم
ساقی شده ای مست به مهر ختن تو
ازجام می ام تا به سحر رنگ ببازم
آن شد بدلم مهد میلاد و مشق هنر تو
چرا رفتی ؟
در سکوت خلوت بن بست حضور ، چمباته منتظر شنیدن صدای پایت هستم همانگوشه ای که در کنج پائینش در روبروی همنشین آجرش دلهایمان را بهم دادیم و با دست در دست هم دادن دیوار بلند آشنائی را ساختیم .
من ماندم و سوته نشین شدم و تو چلچله شدی و هجرت را در پیش . . . . . . . . .
ره توشه ی یار
چه ناگفته برد دل
به دیدار خمار
که از ره توشه ی یار مدار
بسراغ من اگر راهی بود
ره بسیار دیده نشد
ساقی می ناب نداد
یاد خوش مزه ی تو
سبوی قدیمی من ترک برداشته
ریحان خشک شده کنار کبابم را باد برد
هنوز مانده حیرانم از زمانه
سماق داده بدستم را هنوز میخواهم بمکم تا تمام شود
ولی افسوس
سبوی قدیمی من ترک برداشته
اینگونه چرا ؟!
چه خوش ؟!
..............دل ناباورانه
............................چشم در راه تو داد
چه شاد ؟!
.............دل نا شکفته
..........................به گودال تمنا پا نهاد
سوخت آسان بال و پر
سینه چاک
اشک گریزان زچشمه ی چشم
شاد شعله
فریاد دل
ناله سوزاند نای ونی
من همچنان
................چشم در راه میدهم
سحر ، خاک ، دیروز
سحر بر بام خانه ام نوری نشانه رفت
تابناکتر از بانگ خروسخوان
بسان نغمه ی بلبل از شاخسار بید مجنون
خیزان و ریزان برگ برای سایه بانی از محضر دلدادگی
و
جویباری روان از چشمه ساران بالا دست ایام
مهر خاتمه بر شب میزند و آغازین روزی دگر
قصه همان قصه ی دیروز بود
شب بود تاریک بود هجوم افکار و . . . . .
سحر شد تابید بر بام خانه و در انتظار روزی همچون دیروز
سوزی می آید
تازه رسیده ای که دیروز نبود
امروز برگ محبت بر چهره ی خاک میبارد
ستایش میکند دلدادگی را و تن میساید بخاک رحمت محو حضور را
صدای پای رنگین کمان میپیچد
آوای خوش نسیم بر کوچه باغهای برگ ریزان
سفره ی دلم گسترده و رگبرگهای بودنم خشکتر از دیروز
زمانی نمانده تا انتهای امروز و دیروز شدن امروز و از تازگی افتادن قصه های بجا مانده بر لب
آری من همان دیروزم که خودم هم باور ندارم که روزی امروز بودم
ایکاش فردا میبودم و فردا هم میماندم
ایکش . . . . . .
نغمه ی دل
هزارها خوانانند و تاول دستانم از زخم زدن بر تار رباب میتابند به هر سو
دستانم لرزان نیست
دلم شاد از نواختن آهنگ رباب
چشمانم براقتر از برق شهاب
میرانم اسب را در راه مراد
تا به لب جوی نسیم آیاد
همان دردانه دشت لاله زار
که مست آرمیده در تیغ آفتاب
زمزمه نجوا میکند نام رباب
باغ نفسها درب گشوده تا انتها
سایه روشن دل میخواند نوای لبخند ترا باز
مرا بنوشتن بکشان
گل بوسه ای بر شاخ تن درخت دل آویخته ام تا دست یازی و از شاخه جدا و بر تاج نشان دلت بنشانی و همره دلدادگان ره پوی کوی یار گام نهی ، گرمای تن مهر و یار سردی وجودم را پیرایش و رگ خوانهای جوهرینم را از گزند تنهائی رهانیده
می و می
یارا می زباده ی دل میجوشد جوش
هر باده که می دهد میکوشد نوش
سرنوشت
چه گلهای سبزی میروید بر شاخه ی دل خار دارتنم
وسوسه ی سوختن جان ،آسمان و وطنم
سرنوشتم را از سر نوشتن دیگر چه سرنوشتیست
آسوده به گریه خواهم رفت تا بمیرد دل بی تاب و خسته از ختنم
