میدویدم
یکی مرا گرفت
پرسید بکجا
چرا شتابانی
دستانم را نشانش دادم
چشمانش به تعجب
دستانش مرا رها
قدمی به عقب گذاشت
آتش در دستانم فروزان بود
با چشمانی گریان
از خون
گفتمش
این دستانم هست
ببین درونم چگونه در آتش است
برای دوری یار
و دوباره دویدم

/ 0 نظر / 14 بازدید