ادامه ی خیال

خدای من کجا چنین شدم

چشمانم چه شده ؟

دستانم بیقرار برای حرکت و دریغ از ابتکار

سخنم در گوش میپیچد و فریاد خاموشم سکوت میشود

پاهایم ستون نمیشود تا تن لغزان مرا با خود همراه ببرد

سرانجامم چون پروانه بر دوار سرم میچرخد و من تا بینهایت مینگرم

هوای تازه بمشامم میرسد

گوئی سالهاست که آرمیده بودم در خودو بخود آمده ام

کشان کشان میرسم بدروازه های بودن

و دستی مرا با خود به پرواز میبرد

بوی گل یخ می آید

زمین زیر پاهایم میلرزد از عظمت باز آمدنم و خود بخود میبالم که هنوز میبرد با خود مرا و میکشد با من تن خواب آلوده ام را

سرازیر میشوم و قدم بر راه مینهم تا مرز خود باوری از نابودنیهایم

رنگ سرخ سحر را میبینم و آبی آتش جان را دستانم استوار میگردد و گامهایم پرتوان سوی راه و میدوم و میدوم تا برسم به . . . . . .

نگاههای حیران عقابان را میتوانم حس کنم که چگونه راه میبرم تن خویش را خرگوشان مانده بر جا و روبهان دنبال رد پای خرگوشان را میتوانم درک کنم که چگونه متعجب مانده اند از پائین شدنم و میرسم به رودخانه ی یخ زده و بسته و همچنان میروم و میروم

صدائی مرا میخواند بخود ، تا بدانم کجای کارم سنگی مرا نشانه میگیرد و به خود میلرزم و فرو رفتن سنگ را در درونم حس میکنم و بجای آخ نامی از تبار گل یخ را فریاد میکنم

/ 2 نظر / 8 بازدید
آشنای غریب

تازه دارم با این شخصیت آشنا میشم .جالب اما پیچیده ادمی که یقین دارم از ظاهرش به سختی میشه به درونش پی برد انسان پراحساسی که شایدجدی گرفته نشده خیلی حرفها از خیلی ها گوشه دلش داشته باشه اما خم به ابرو نیاره و تو دلش بریزه .کمی منزوی و حتی خسته از تکرارهای زندگی با هزاران سوال بی پاسخ در ذهن نمیدونم چرا شخصیت دست نوشته قشنگ شما وقتی تو زندگی تکراری و عادیش قراره تغییری رخ بده باور نداره یا چرا از تغییر فرار میکنه. من این شخصیت دوست دارم ادمو به فکر فرو میبره و با فرازو نشیب های زنگیش درگیر میکنه .ادم عاشق و ساکتی که شاید نمی دونم ولی احساس میکنم حقش از زندگی بیشتر از اینا بوده .مطمئن هستم به رضایت قلبیش تو زندگی نرسیده و شادی با تمام وجود احساس نکرده .کمی خسته است وناامد شاید به هر حال خیلی خیلی قشنگ بود .بارها خواندم و لذت بردم خیلی خیلی زیبا بود مرسی[گل][گل][گل]

آشنای غریب

[گل] خیلی قشنگه خیلی