چشمان غریبانه ام دوخته مانده به در
تو در میشوی ، دست دردستش
میمانم حیران
چه با ابهت
چه با وقار
در کنار هم
قدم با قدم
دهانم باز مانده
نمیدانم صدا کنم
فریاد بزنم
یا . . . .
اه از این بیهودگی و ناتوانی
چشمانم را میبندم تا تمرکز کنم
ناگهان پری بروی صورتم ساییده شد
چشم باز کردم
سایه ای از صورتم دور شد
دستانش بود
چون پر بر من
وای که میدانست
چرا من آنجا به انتظارم
لبخندی زد و . . . .
نفهمیدم چه شد

/ 0 نظر / 6 بازدید