جام جانم تهیست

چه آسان میرود از دست من باران !
به یک آهنگ و یک همراز بی پایان
برایت ناله سر دادم نگاهم کردی و رفتی
به حالم قصه ها گفتی ندانستم که بیدردی
در آفاق حضورت رخ به رنگ یادمان دادم
در اعماق حضورت دل به جنگ شادمان دادم
رهایم کن در این ویرانه دل ،ای آدم سنگی
خیالم باشد اینک تو همان بیرنگ بیرنگی
بیا جامم تهی گشته مرا سیراب سیراب کن
شراب جان میخواهم غم و دردم تو ویران کن
چرا چشمه به آخر شد چرا جان من افتادست
مگر می را نباید داشت در دست چرا جام من افتادست

/ 3 نظر / 8 بازدید
baran

کاش میشد روی قلب سرنوشت لحظه های با تو بودن را نوشت

baran

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد وبه مجنون و به لیلا شدنش می ارزد دفتر قلب مرا واکن و نامی بنویس سند عشق به امضا شدنش می ارزد گرچه من تجربه ای از نرسیدن هایم کوشش رود به دریا شدنش می ارزد کیستم؟باز همان آتش سردی که هنوز حتم دارد که به احیا شدنش می ارزد

دوست قديمي

واقعا زيباست خيلي زيبا چند بار خواندم و هر بار از دفعه پيش بيش تر لذت بردم مرسي[دست][دست][دست]