يک آرزو

امروز جمعه بعد از سالها افتخاری نصیبم شد که نگو .

امروز به زیارت یکی از امیدهایم رفتم  ، زیارتش کردم بوسیدمش ، بوئیدمش و سپس برای راحتیش صندلی گذاشتم و در کنارش نشستم ، آّه ، بعد ازمدتها فرصت گرفتن دستش را یافتم ، بروی سینه ام قرار دادم ، دستش را بوسیدم ، و ساعتی محکم نگه داشتم واین افتخار نصیبم شد ، نگاهش کردم ،لبخند رضایت برلبانش بود . گفتم خوبی ،گفت آری .  نمیدانستم ،کسالت داشت و من بی خبر بودم .

این افتخار را با تمام بزرگی تقدیم موهای سپیدش میکنم  ، و سرافکنده از این که تمام وقت نمیتوانم بوسه بر دستانش بزنم .

مادر  ای  قصه نا پایان هستی .

این دنیا که پراز هیاهوئی است

آمدن و رفتنت برای چیست

مگر ارزد که رنج کشی

که میروی و ما را میکشی

/ 4 نظر / 2 بازدید
سارا

مرسی که وبلاگم را هميشه می خوانی ممنونم

سارا

نمی دونم چرا سايتم اينطوری اومد

سلام مرسی از اينکه ۲بار به وبلاگ من سر زدی

سلام مرسی که بهم سر زدی دوست عزيز می دونم زندگی می گذره و خيلی وقتها گذران زندگی همه چيز رو حل می کنه.