جانم گذشت

ازسر گذشتم گفتمت کز سر ، گذشت

.................... دامن آتش به جان افتاد ، آن هم گذشت

ناز از نازنینان باید و از دل دلی

.................... جام می در جان تن ، جانم گذشت

 

/ 2 نظر / 7 بازدید
آشنای غریب

کاش داش آکل با زخم تیغ تو بسترش جون نمی داد این دفعه عاشق تازه نفس می شد تو شهر قصه پا می ذاشت قصه قدیمیشو یه جور تازه می نوشت . [رویا] قشنگ بود مرسی[گل]

آشنای غریب

[رویا]داش آکلم آرزوست البته زهی خیال باطل تو این دوره زمونه[متفکر][کلافه] [نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند]