امشب

امشب نمی خواستم نوشتن

شاد گشتی ؟

دل نخواست خوشحالیت را

میدانی چرا ؟

چون نیمه سوزم کرده ای

تو بمن می خندی ؟

گر شادی تو از نیستم بود

صدا کردن من بهر چه بود ؟

چشم تو را  نشناختم  امشب

امشبم شب بود و روزم تیر و تار

از چه میخواهی ستانی جان من ؟

سخت در اندیشه ای

خام هستی تا بحال

آنروزی که ، آزاد باشی گفتمت

تا به امروز

نیمه سوزم ، نیمه سوزم ، نیمه سوز

عاقبت جان به جانان داده ام .

/ 7 نظر / 2 بازدید
ستاره

سلام. شب خوش خوشحال شدم که ازم يادی کردی. دريا باش؛ که اگر کسی سنگی به سويت پرتاب کرد؛ سنگ غرق شود نخ آنکه تو متلاطم شوی. شاد باش. هميشه.

ترانه

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست بـا اشــارت نظــر نامــه رســان من و توست گوش کن با لب خاموش سخن میگویم پاسخــم گــو بــه نگاهی که میان من و توست

بهزاد

سلام...خيلی زيبا مينويسی...ادامه بده... گفتم نرو...گفت زمان گفتم بمان...گفت همان گفتم نمیر...گفت نخواه

بهزاد

جايی که من هستم داره غروب ميشه ، اما خیلی وقته که به ندیدن خورشید عادت کردم . خورشید من بیرنگ ، بی نور و سرد شده . یه ماه دسته دوم سراغ نداری؟

نگار

سلام ممنون که بهم سر زدین شرمنده که خبرتون نکردم اخه چند نفری گفتن که پست جدیدم نمیاد نخواستم معطل بشید باز هم بهم سر بزنید خوشحال میشم

eva