دوستت دارم

شبی را در میان ابر بودم
مه آمد و من را برد
در دور دستان با خیالی آشنا کرد
دست خیال در دستم بود و مه خندان از بودنم
من گرم بودم و خالی ز غم
زخم دلم سر باز کرد و جاری شد جوهر تنم
در کنار اتش دل اندوخته ای داشتم
دلم را گشودم و تقدیم کردم
میسوختم ، میباختم دل ، به قمار عشق رفتم
زندگی برایم برگی رو کرد
سفید سفید
من ماندم و عشق
عاشق عشق
ولی لیلای من ؟
وای از این دل ، احوال من
سرگشته از آن سو تر
دلداده ای از جان دور تر
من ماندم و عشق
دستم سوخت
قلبم را تقدیم کردم که همچنان در التهاب بودنت آتش بود

/ 1 نظر / 7 بازدید
آشنای غریب

رگ خواب این دل تو دست تو بوده ترکهای قلبم شکست تو بوده منو با ی لبخند به راهم کشوندی با ی قطره اشکت به آتیش نشوندی ....... [گل][دست]