باخودم بودم

صبح روزی که شب قبلش خواب قشنگی دیدم بلند شدم و کارهای شخصی ام را انجام دادم و رفتم پیاده روی ، کلی عرق کردم و برگشتم خانه می خواستم با خودم باشم  ، نه خدای من می خواستم  خودم باشم و برای خودم حرف بزنم .

میکروفون را گرفتم و سعی کردم با خودم حرف بزنم و در این سعی ،

باور راست گوئی را هم تمرین می کردم  ،

من با خودم که بودم کم آوردم و به خدا پناه بردم که چگونه وقتی با خودت می خواهی حرف بزنی و جز حقیقت چیزی نگوئی ،

 این قدر سخت است ؟؟؟

اگر شما تجربه ای داری مرا ارشاد کن ،

چرا من با خودم سخت صحبت می کنم .

اگر شما  با خودت صادقانه صحبت کردی و بعد گوش دادی و لذت بردی ،

مرا در این لذت وارد کن .

منتظرم ودر این انتظار  آماده ام انتقاد شوم و مورد نقد قرار گیرم .

/ 1 نظر / 3 بازدید
بهناز

من وقتی با ؛من؛ حرف میزنم گریه م میگیره..