سوخته ی عشقم

تو بمن خندیدی ، به دوست داشتن و دل بستن من ، هرچه فریاد زدم ، قهقهه ات را سر دادی که ای . . . .
ساده دل ، دل بر که بستی ؟ رویایت چه بی پرواست !
رو برگیر زمان تا بدانی رسم عاشقی را .
...............
افسوس که او نمیداند سوخته ی عشقم
/ 5 نظر / 5 بازدید
ساقی

اینجا زمین است رسم ادمهایش عجیب است اینجا گم که می شوی پیدایت نمی کنند از تو خاطره می سازند

آشنای غریب

سالیان سال تنها مانده ام ....شاید این رفتن سزای ما نبود من دعا کردم برای بازگشت ...دستهای تو ولی بالا نبود بازهم گفتی که فردا می رسی !کاش روز دیدنت فردا نبود

آشنای غریب

عشق من حالا که دلت هست که بری آهسته برو بگذار چشمم آهسته آهسته تدیدنت را یاد بگیره [گل]

رویا

عاشقی کردن کار هرکس نیست دوست عزیز... عاشقی را تنها قلبهای بزرگ و بی پروا درک میکنند