پیـلـــــه

از تو ای عشق

                  در این دل

                             چه شررها

                                            دارم

یادگار

         از تو چه شب ها

                               و

                             سحرها

                                         دارم

از خونتون بیاین بیرون

آی آدمای خوشبخت

منو تماشا بکنین

بمن میگن سیه بخت

اون زمونا خوب یادم

تواین کوچه صفا بود

تو اون خونه که تاریک

یک قلب با وفا بود

یک قلب با وفابود

یکروز دوتا چشم سیاه

اومد تو سرنوشتم

عاشق شدم

رو قلب خود

اسم اونو نوشتم

اسم اونو نوشتم

اسم اونونوشتم

اسم اونونوشتم

. . . . . . . . . . .

« شعری از یک ترانه قدیمی »

/ 11 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهزاد

سلام...صبح تو هم بخیر...(البته باید بگم من امروز تقریبا ظهر بیدار شدم)...برات خیلی خوشحالم ، جون لااقل اونی که شبانه روز بهش فکر میکنی ارزش فکر کردن رو از دید خودت داره . اما وای به حالت اگه مثل من عاشق کسی بشی که خودت بدونی خیلی با تو و ذهن تو فاصله داره . اون وقت با صدا میای که بگی بابا ، منم هستم ، یی صدا میری که انگار نه خانی اومده ، نه خانی رفته . یه چیز دیگه....نکنه فکر میکنی من درسخونم؟

گل سرخ پژ مرده . . . .

سلام من اگر حرفی زدم فقط برای ديدارش بود .والا . . . . اون ازدواج کرده و اميدوارم خوشبخت باشه که انشا الله هست و از زندگی دارای يک دختر هستش که شنيدم از خيلی جهات شبيه خودشه . اما عشق من ارزش عاشق بودن را دارد . و باز در يک قسمت ازشعری گفتم « عشق من عشقی است خدائی ، عشق من عشقی نيست که دير يا زود پايان بيابه . . . »

کاش قلب آدمها رو می شد پاک کرد از هر چه عشق و دوست داشتنه

رباب

عزيز من گريه نکنی من ناراحت ميشم من هم سعی می کنم گريه نکنم کاش بود و برام گيتار می زد و می خوند. باشه گريه نکنی

نجمه

سلاممارو بگو گذرمون افتاده کجا؟؟؟؟بايد دستمال دست بگيريم بيايم اينجا[آقا نمی خواين از پيله نشينی(بر وزن چله نشينی )بيرون بيان.. حداقل به حرمت قدوم مبارک و ميمون و خجسته و محترم و....مهمون تازه وارد....وقتی ميزبان وظيفه شو به نحو احسنت انجام نده ميهمان خودش واسه خودش نوشابه باز می کنه

لب خاموش

سلام دوست من پريشانم از اين روزگار شرمنده دست خالی اومدم يا حق

شيرين

سلام وقتي به تنهائي ديرينه ي خود ميرسيم به شكست گذشته اي تلخ پناه ميبريم.. . اما بعضي دردها را بايد تا به اخر كشيد ..تا تمام شوند.. مقصدي خواهد بود كه ياد ها و خا طره ها را انگونه كه بايد در مسير جديد هدايت ميكند..و گر نه مات شده اي و مغلوب..درست است گاهي رنج يا عشق ما بالاتر از حد هر تصور يا قضاوتي است اما بايد بدانيم عشق با نگاهي به گذشته تغذيه نميشودحتي كم يا زياد هم نميشود . پرداختن به گذشته هر چند در عمق وجود كاهيدن است چون بعضي چيزها از ما نيست و براي ما باقي نميماند. از سايه ها نميتوان بالا رفت.ارزو ها ميگريزند و اميد ها ميميرند اما اين شكست ها كه هر روز به حساب تجربه هايمان به ما اضافه ميشوند به ما مي اموزند كه خود را در خود مدفون كردن نه شيوه ي عاشقي است .

f.k.k.

سلام من فکر ميکنم برای نوشتن يا بايد عاشق باشی يا سر شار از تنفر تا قلم حرکت کند ، بی تفاوت ( بی خیال )هم به نظر من مرده است . حالا من از بين تنفر و عشق کدام را انتخاب کنم که با روح و روانم سازگار باشد ؟ جالبه من در وبلاگ شما و شما در وبلاگ من تقريبا همزمان .

سلام من يک چيز را دريافتم اعتدال بهترين روشهاست.. سعی نکنيد هيچ گاه راه های انتخابتان را محدود کنيد بگذاريد مسيرتان هم جهت با وسعت زندگی وسعت گيرد..ما از خيلی چيز ها اگاهيم و چون نسبت به حضورشان اگاهی داريم بد گمان تر از ان ميشويم که بتوانيم درست انتخاب کنيم .در اين زندگی که چه با شتاب ميگذرد جائی برای بازگشت و به عقب نگريستن وجود ندارد.انچه ما را متحول ميکند مائيم..روابط نزديک در پی دوستيهای ساده به ما فرصت با هم بودنها ی همیشگی را ميدهد و دوست داشتن کسی که عاشقشق هستیم سخت تر است.اين مسئله که ما خود زندگی خويش را ميسازيم چيز تا زه ای نيست. اما واقع بينی نعمتی است والا..

شيرين

سلام دوباره ببخشيد مشخصات فراموش شد. در ضمن كساني كه درد عشق را همچون خود عشق دوست دارند و همچون معشوق به ان متصلند درست همانند زماني كه ان را از محدوده ي خود فرا تر مي خواهند بهاي گزافي مي پردازند..همانطوري كه فكر موفق بودن ادم را فريب ميدهد به همون نسبت فرو رفتن در گذشته و راكد بودن انسان را به عقب ميبره...