من و باران

دیشب بارید
باران آمد
باران با تمام وجود آمد
باران آمد و تا صبح با من بود
صبحگاهان بر پنجره ام میزد انگشت وار
گویا میخواند مرا
بیا به بارانت سلام کن
بیا در زیر بارانت خیس شو
نترس
نترس از خیس شدن
بگذار بشویم رویت را
نمیخواهم بیننده باشم
آری بیننده اشکهایت
و من سرم را در آغوش باران نهادم تا بشوید صورت نمدار و تب دار مرا

/ 2 نظر / 5 بازدید
محمد علی

با سلام و عرض ادب.....[لبخند][گل] گفتند عینک سیاهت را بردار دنیا پر از زیبایی هاست !!! عینک را برداشتم ... وحشت کردم از هیاهوی آدم های رنگی که چهره ی کریه شان را آراسته بودند تا دروغ بگویند و لذت ببرند.......... عینکم را بدهید می خواهم به دنیای یکرنگم پناه ببرم !!!!!!!!! http://daryayedastan.persianblog.ir/داستان های کوتاه(عشق) http://asemondelamgerefte.persianblog.ir/دلم گرفته آسمان

آشنای غریب

خیلی قشنگ بود خیلی مرسی[گل]