پیـلـــــه

یک روز پنجشنبه از ظهر به بعد احساس سنگینی داشتم ،

شب شد تحملم کم شده بود عرق نعنا و . . . . افاقه نکرد ،سینه ام گر میگرفت و کلافه بودم ، 

با یک همراه راه افتادیم بسمت بیمارستان ،

گرفتار شلوغی شب جمعه پارک ملت شدیم بعد از چهل و پنج دقیقه وارد بیمارستان شدیم وبعد اورژانس .

من را هدایت کردند برای گرفتن نوار قلب و همراه من رفت برای تشکیل پرونده و . .

نوار قلب را گرفتم و آمدم بسمت میز پرستاران ، پرستار از من پرسید نوار گرفتی گفتم بله ،

نوار را دید و گفت این نوار کیه گفتم مال منه ، پرسید مال تو ؟؟!!گفتم بله .

گفت چرا سراپائی ؟ بنشین و منو نشاند .

تمام ویزیتهای دکتر اورژانس را کنسل کرد و رفت پیش دکتر و مریض دکتر را مرخص کرد ،

دکتر گفت یکبار دیگه نوار بگیرید ، نوار گرفتند همینکه نوار بیرون میآمد شروع شد به وصل و لوله کشی ،

و با ویلچر منوبردند سی سی یو و تخت خالی هم اتفاقا بود ،

( بعدا معلوم شد خدا دوستم داشت چون همیشه تختها پر هستند . )

صبح یک خانم دکتر آمد و حال مرا پرسید گفتم ممنون صبح بخیر خوش اومدین ،

خندید و بمن گفت منونمیشناسی گفتم بخاطر ندارم ،

جواب شنیدم « تا صبح پدر مارا در آوردی » بنده خدا تا صبح مراقب بود من نروم .

هرچه فکر میکردم جز اینکه راحت خوابیده بودم و خیلی ضعیف ومحو تصویر  یک تعدادی راکه به من ور میرفتند توذهن نداشتم .

دکترم آمد و معاینه شدم و چون ضربانم پائین آمده بود و در حد خطر ،

دکترم دستور داده بود وسیله ای بغل تخت من در سی سی یو قرار بدهند ،

پرسیدم این چیه ؟ جواب شنیدم هیچی اینو گذاشتیم اگر مونیتورت خراب شد کنترول کنیم  .

خندیدم و گفتم پس دسته های شوک برای چیه ؟

تو کاری نداشته باش جوابی بود که شنیدم ،

بعد از شنود حرفهای دکترها فهمیدم که دستگاه شوک و داخل آن باطری برای قرار دادن فوری بر روی قلبم بود ( بیچاره این دل . . . ) و حالا که بدون باطری مینویسم تا بعد چه شود ، خدا میداند .

/ 10 نظر / 3 بازدید
بهزاد

متاسفم از شنیدن این مطلب ، واقعا مریضیت اینقدر جدیه؟

بهزاد

نمیدونم گفتنش درسته یا نه اما پدر من با چند تا دکتر قلب آشنایی و سلام علیکی داره...اگه بخوای...بدون تعارف میگم .

آهو خانم

باورم نمی شه مريضيت جدی باشه . مواظب خودت باش .

بهزاد

نمیدونم چرا اما حس عجیبی منو دوباره پیشت میکشونه...ساعت ۴ صبحه و وقت هذیان شبانه شاید... همیشه تو زندگیم تنها بودم ، از وقتی خودم رو شناختم تا الان و حسرت یه دوست واقعی همیشه تو خط‌خطی‌هام موج میزد و میزنه...نمیدونم...شاید ایراد از منه که به کسی نتونستم و نمیتونم اعتماد کنم ، حتی به پدر و مادرم...نمیدونم... بزرگترین آرزوم این بود که کاش خدا به من یه برادر میداد که میتونستم باهاش راحت و صمیمی باشم ، بتونم باهاش درددل کنم و حالا این آرزو هم مثل بقیه آرزوهای دیگه‌ام بایگانی شده... میبینی...من بیشتر از تو به کمک احتیاج دارم .

شيرين

سلام لحظاتي درون زندگي هر كدام از ما انسانها هست كه ديگري هيچ وقت نميتواند ان را حس ويا تجربه كند. فقط ميتوانم بگويم با تمام وجود ماندگاري بعضي ادمها به ما حس بودن ميدهد. حس زيبائي است كه وجود ديگري بسته به بود ما باشد..پس اميدوارم با بهبود و بودنتان ارامش بخش هستي عزيزانتان باشيد...

f.k.k.

سلام بر بهزاد نوشته هايت را به حساب هذيان نميگذارم . به هر کسی راحت اعتماد نکن . حالتهای منوميبينی دلم ميخواست يک خواهر بزرگتر از خودم داشتم خيلی بايد با حال باشه . اما برادر بزرگتر دارم که خيلی کمکم ميکنه . من توی دوستی خيلی چيزامو از دست دادم و دوستم حالا که گرفتاریش رفع شده فکر رفع گرفتاری من نيست . اينم يک جورش هست .

پريناز

سلام:خيلی ناراحت شدم ايشالا بهتر بشين. بيشتر از خودتون بگين

سلام عزيز من غصه نخور .مواظب خودت هم باش.بيشتر مواظب دلت اين دل باارزش ترين چيز در اين دنياست پس مواظبش باش.اين دلی ای که دست تو سپردنش.

~ !M3HD ~

دمت گرم داش فريد، تو خوب ميدونی زندگی نا آدما به ... بنده. منم تو اين ۲-۳ سال با بلاهايی که سرم اومده و همينجو داره مياد کم کم داره حاليم ميشه. ميدونی اينو... خدا مارو دوست داره که اين بلا ها سرمون بياد تا بيشتر قدر زندگيمونو بدونيم. نميدونم اونايی که ميان ميگن:(( چمیدونم زندگی اجباره و سخت و...)) يا تا حالا بلايی سرشو نيمده يا اگه اومده و نفهميدن خيلی خرن! خوش باشين. ~ !M3HD ~