یه گوله آتیش میاد

سر بلند میکنه میبینه که نمیبینه

دستشو فشار میده به کف محلی که هست دستش فرو میره توی کف و خوشایند از دمائی که حس میکنه و تمام وجودشو سرشار از التهاب رسیدن به انتهای راه میبینه

دست میبره توی موهاش تا با پنجه اش موهاشو مرتب کنه تماس با سرش یادش میندازه که مو نداره و این لذت ازش دریغ شده و دستاشو جلو چشم نا بیناش میگیره و احساس میکنه چیزی که عادی باشه یا غیر عادی براش قابل فهم نیست

صورتشو لمس میکنه و آتش گونه هاش رو متوجه میشه لبش که همیشه خندون بوده رو . . . .  احساس لب داشتن براش نامفهوم شده

سرشو میون دو دستش میگیره و فشار میده و کوچک شدن اونو زیر دستش حس میکنه

فریاد میزنه و . . . . . . . . . . .

صداش فقط توی قفسه ی سینه اش میپیچه و سکوت و سکوت و سکوت

نوری بچشمش میخوره ، روشن ؟ آره روشنی میاد جلو ، جلوتر و بدنش گر میگیره از حس بودن و شنیدن و دیدن و منتظر میمونه تا دستش به پیشونیش بخوره و بلندش بکنه و سوپ دلچسبی که براش درست کرده بهش بخورونه

حالا توی درونش به نظرش میاد ابعاد حقایقی که فراموش کرده بود و سایه روشن ریزش برف رو از همونجا نظاره میکنه و لبخند دوباره به لبانش بر میگرده

آرزوش بود برای اندازه گرفتن دمای بدنش بر روی پیشونیش بوسه ای بنشینه و حاضر بود چون گوله ی آتشی بشه که بتونه احساس کنه . . . . . . . . .

/ 3 نظر / 5 بازدید
آشنای غریب

قلب سرزمین عجیبیست زیرا هم زادگاه عشق است هم آرامگاه عشق .از انسانها غمی به دل نگیر زیرا خود نیز غمگینند باآنکه تنهایند ولی از خود می گریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند مثل همیشه بسیار قشنگ و ظریف و با احساس عالی بود مرسی[گل]

آشنای غریب

بازم خواندم بازم لذت بردم خیلی قشنگ بود خیلی[گل]

آشنای غریب

عالیه عالی . دلم برای این نوشته تنگ شده بود خیلی قشنگه خیلی دوسش دارم بازم مرسی[دست]