دوست داشتم

آرزو دارم زمانه از زمان بودنم نازی کشد
از ورای آشیان بر بام دل بالی کشد
من نمیرنجم اگر خواری بپا دستان کند
تا به چشم خویش رویای دل افسان کند
ای بدل جام شرابی می اندازی بکام
من بروز بودنت پای کوبان میدارم دوام
سلحشور نبرد نابرابر تیریست بر جان من
من نه جان خواهم نه جانان تا بماند گوهرم
/ 2 نظر / 3 بازدید
آشنای غریب

دل خوش سیری چند؟ مرسی قشنگ بود[گل]

آشنای غریب

بازم خوندم بازم لذت بردم [گل]