همچنان می رود

خسته بود
عرق میریخت
انگار آب بدنش داشت از نوک پاش خارج میشد
از گرما بخودش میلرزید
مدتها بود هوای مطلوبی رو به خودش ندیده بود
همینطور که بالا میرفت با خودش زمزمه میکرد
بلور خانم خانمم
کجا شدی خانمم
جان و تنم بلورم
کجا کجا بلورم
مدتی بود بلور خانم پاهاش درد میکرد
کف پاش ، ساق پاش ، سرش هم درد میکرد
همینجوری و همینجوری میرفت بالا
هوا سبکتر میشد
هوا سردتر میشد
دیگه از لکه لکه های برف خبری نبود
شیب هم تند تر شده بود
شیبی مملو از برف ، برفی با ارتفاع ده تا پونزده سانت
خوشش میومد ، پاهاشو بیشتر دوست داشت توی برف فرو ببره
دیگه جای قدمهاش روی برفها میموند
انگار باید پاهاشو بلند میکرد تا بتونه به حرکتش ادامه بده
ارتفاع برف به سی سانت رسیده بود
فریاد زد
<< آهااااااای بلوووووووور خانوووووووووووومم >>
صداش میپیچید توی کوه
دستشو توی برف کرد کمی برداشت و یصورتش مالید حالش بهتر شده بود
از دود دور شده بود
تنش هیجان داشت و تحملش کم شده بود
یک سکویی دید
روی سکو رفت و کمی لم داد و پشت سرش رو نگاه کرد
باد جای پاهاشو داشت میپوشوند
لبخند رضایتی به لبش داشت
کمی برف خورد و بلند شد
بالا و پائین پرید چند بار تکرار کرد
یک نفس عمیق کشید و دوباره براه افتاد
داشت فکر میکرد که اگر بلور خانم رو ببینه پاهاشو میماله تا خستگی و دردش ازش خارج بشه
کمکش میکنه جاشو تمیز کنه براش یک شاخه گل از لای برفا پیدا کرد ( گل یخ ) زیر بغلش گذاشت تا خراب نشه
با امیدی دوچندان براه افتاد
هر چندصد متری که میرفت داد میزد
<< بلووووور خانوووووووووووومم >>
داشت هوا تاریک میشد
تنش برق میزد و سایه های بلند تنش رو ، روی تن کوه میدید
اما بازم بالا میرفت بالا و بالا تر
تا خاتمه انتظار راهی نمونده بود
در کنجی احساس نوری کرد
بسمت نور روانه شد
هر چی جلو میرفت انگار نور هم عقب میرفت
چشماشو مالید
دستاشو بهم کوبید
وسط دستش چیزی رو لمس کرد
دسته ی سورتمه ای توی دستاش بود
بدون اینکه حس کنه دستش رو بهش گرفته بود و هدایتش میکرد
انگار نه انگار قابل حس کردن براش نبود
روی سورتمه نوری تکون تکون میخورد
یک ردیف مروارید دید ، درخشان درخشان
شهابی از بالی سرش رد شد و نورش رو بر روی سورتمه دید
ناگهان خشکش زد
چشماش داشت میزد بیرون
مات مونده بود
..............

/ 0 نظر / 16 بازدید