ميراث

. . . . . .

پوستینی کهنه دارم من .

سالخوردی جاودان مانند .

مرده ریگی داستانگوی از نیاکانم که شب تا روز

گویدم چون و نگوید چند .

سالها زین پیشتر در ساحل پر حاصل جیحون

بس پدرم از جان و دل کوشید ،

تا مگر کاین پوستین را نو کند بنیاد .

او چنین میگفت و بودش یاد :

« داشت کم کم شبکلاه و جبه من نوترک می شد .

کشتگاهم برگ وبر می داد .

ناگهان توفان خشمی سرخگون برخاست .

من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه باداباد .

تا گشودم چشم ، دیدم تشنه لب بر ساحل خشک کشفرودم .

پوستین کهنه دیرینه ام با من .

اندرون ، ناچار ، مالامال نور معرفت شد باز

هم بدانسان کز ازل بودم .»

. . . . .

                                            « بخشی دیگر از میراث اثر مهدی اخوان ثالث »

/ 4 نظر / 2 بازدید
نرگس

سلام: ممنون که مرتب بهم سر ميزنی. شعری که نوشتی خيلی قشنگه.اگه دوست داشته باشی می تونيم تبادل لينک کنيم. راستی دلم هر روز بيشتر از قبل رنگ و بوی بهاريشو از دست می ده و اين تقصير هيچ کس نيست.

شيرين

سلام شعر های اخوان همشون قشنگه و شايد چون من خيلی ايشون و شعراشونو دوست دارم این طور فکر ميکنم من نوع شعر گفتنم ناخود اگاه تاثير پذير ايشون بوده اين شعرشون هم خيلی زيباست زندگی شايد همين باشد يک فريب ساده کوچک ان هم از دست عزيزيکه برايت هيچ کس چون او گرامی نيست بی گمان بايد همين باشد ماجرا چندان مفصل نيست اصلا ماجرائی نيست راست ميگويد که يک فريب ساده کوچک .... من که باور کرده ام بايد همين باشد...)) در ضمن اما بعد ..چه؟و يا شانس شمارگان؟ متوجه نشدم...

آرياناز

اين شعرو هميشه دوست داشتم ............... و دارم ........................... مخصوصا ............. و گفتم هر چه باداباد .................

آزاده

اخوان ثالاث واقعا يه نابغه بود در شعر!! اينجای اين شعر رو خيلی دوس دارم! « داشت کم کم شبکلاه و جبه من نوترک می شد . کشتگاهم برگ وبر می داد . ناگهان توفان خشمی سرخگون برخاست . من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه باداباد . تا گشودم چشم ، دیدم تشنه لب بر ساحل خشک کشفرودم . پوستین کهنه دیرینه ام با من . اندرون ، ناچار ، مالامال نور معرفت شد باز هم بدانسان کز ازل بودم .»