تصور

تصور میکردم آمده ام ، دیدم خیلی دورم .

تصور میکردم هستم ، اما شاخصه نبودنم .

تصور میکردم در حرکتم ، سکون را تجربه ای داشتم .

تصور میکردم نهنگم ، دریای آبی نقاشی بود .

تصور میکردم بازم ، آسمانم دکوری بیش نبود .

تصور میکردم پرنده ام ، قامتم در قفس راست نشد .

تصور میکردم بر بام بینائی ام ، قلم دستم برنگ تاریکی بود .

با لبخند راهی می شوم و از تمام تاریکی ها با همراهی خوبانم که وجودشان نورافشان است بسلامت خواهم گذشت و در خاتمه قهقهه سر خواهم داد و شیرینی وجود را شادمانه فریاد خواهم زد .

/ 0 نظر / 2 بازدید