شوق قلم

دستان لرزانم میرقصد تا بخشکاند عرق مانده بجا از نوک قلمم را

دوستت دارم تکرار نفس هم بشود تا گوش شنوائی نباشد باد هوائی بیش نیست

ذوق نگارشم با دیدن و دیده شدن از سوی تو شکوفه میزند چه بسا روزی کلامی بگوش رسد که هنوز در یادم هستی

زخم دستانم بوی زخم دستان تورا دارد فرهاد تا پیکرتراشی نامی شوم از شوق دیدار شیرینم

/ 1 نظر / 3 بازدید
آشنای غریب

می دانی که زیبائی زندگی در چیست؟ این که بی خبر دعایت کنند نبینی و نگاهت کنند ندانی و دوستت بدارند زندگیت همیشه زیبا[پلک]